تبليغاتX
یک فنجان چای داغ - الماس کوه نور

تو کتاب تاریخ‌مان نوشته بود: نادرشاه در اواخر عمر بیمار شد و تغییر اخلاق داد. بر اثر بدگمانی پسرش رضاقلی میرزا را کور کرد. از کار خود پشیمان شد و بعضی از اطرافیان‌ش را که مقصر می‌دانست کشت.

اولین بار که خواندم نادرشاه پسرش را کور کرد، گیج شدم، نفهمیدم. تا مدت‌ها فکر می‌کردم، آخر چرا؟ یعنی چی که بیمار شد؟ چه طوری کور کرد؟

۰۰۰

چند خط بعدتر نوشته بود تو کتاب‌مان، اطرافیان و سرداران نادر، شبانه به چادرش حمله کردند و به قتل رساندندش، از ترس جان خودشان یا...

با خودم فکر می‌کردم، چی شد که وقتی می‌خواست پسرش را کور کند، کسی شبانه نکشتش؟ چشمان کسی را از جا در آوری، آن هم برای بدگمانی؟ آرزو می‌کردم، کاش آن موقع زنده‌بودم، جلوی نادر را بگیرم.

۰۰۰

هر دو سه سال یک‌بار در کتاب تاریخ‌مان نادرشاه پسرش را کور می‌کرد. دیگر نمی‌پرسیدم، چرا. عادت کرده بودم، به اخلاق نادر و آن دیگران.

+  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:13  به قلم نرگس  |