|
تو مدرسه مجبورمان میکردند، ماه رمضان هر روز با زبانِ روزه، تو راهروی ورودی، روی یک موکت نازک قهوهای، میان بوی گند جورابها و کتونیها، کف سالن سرد مدرسه بنشینیم و دو ساعت قرآن بخوانیم، همراه صدایی که از بلندگو پخش میشد. وایبهحال کسی که نمیخواند، اول با تحقیر و توهین، جلوی سیصد نفر دیگر جدایش میکردند، چند روزی اخراج موقت... با این همه من و یکی دو نفر دیگر همیشه حافظ با خودمان میبردیم، طوری که آن مدیر و چهار ناظم نبینندمان، مینشستیم میان جمعیت. معجزه است که من امروز قرآن را هنوز گاهی میخوانم و از خواندنش لذت میبرم.
اگر کسی در خیابان بدون چادر دیدهمیشد، چند روز از مدرسه اخراج میشد، چند تا ضمانت و غلط کردم باید امضا میکرد تا برگردد. تو مدرسه هم انگشتنما بود.
مدیر مدرسه، برای هر شهادتی مداح دعوت میکرد. الکی دستش را میگرفت جلوی صورتش زار میزد. بقلدستش که مینشستی میدیدی، ادا در میآورد. برای تولدها هم، مداح. باید دو انگشتی دست میزدی، که یک مرد چاقالوی ریشو، با آن صدای نکرهاش برای ما آواز بخواند. و اینها همه ثواب داشت! من از همان موقع از همهی کارهای ثوابدار بیزار شدم.
دانشگاه هم همین بود... معاون دانشکده به اندازهی دانشآموز دبستان سواد فیزیک نداشت، میگفت مدرک فوقلیسانس فیزیک از انگلستان دارد، جان خودش! سر کلاس کاربرد کامپیوتر در فیزیک، به جای کار روی چندتا زبان برنامهنویسی، نیم ساعت اول یک دو تا وصیتنامه شهید میخواند. بعد هم چگونه کارکردن با ایمیل، چگونه باز کردن وبلاگ... نیم ساعت هم گیر میداد به یکی دوتا از بچهها که: آقا فاصلهتان را با نامحرم حفظ کنید. آقای ... گفتم این طرف بنشینید.
با خودم فکر میکنم، این احمدینژاد از وقتی بهدنیا آمدیم، به ما حکومت میکند...