|
آپارتمان کوچکی پیدا کردم در یک خوابگاه دانشجویی. ورودیاش آشپزخانه بود و دری به دستشویی و حمام. یک اتاق کوچک، پنجرهای به بیرون.
برای یکی از نقاشیهای من، قابی خریده بودیم، زدهبودیم به دیوار سفید خانه. یکی از بستگان، چراغ مطالعهاش را امانت دادهبود به ما. آویزان کرده بودیمش از سقف. دو تا قفسه آهنی، یک کمد پلاستیکی از یکی از آشنایان گرفتهبودیم، سرهم کردهبودیم و اسبابمان را چیدهبودیم توش. میزی هم به دستمان رسیدهبود از آشنایان. یک کمد نیمه هم جایی تو ساختمان پیدا کردهبودیم، برای کفشها. رویش هم مینشستیم، نیمکتمان بود. دو تا صندلی هم دادهبودند بهمان. از یکی از تیشرتهای کهنهام برایشان روکش درست کردهبودم، قرمز گوجهای. رختخوابمان را پیچیده بودیم جایی گوشهی اتاق، رویش پارچهی آبی پر از سیب. سیبهای زرد، سبز، قرمز. روتختی من بود، وقتی ایران بودم. مرا همیشه یاد سلیقهی خوب مامانم میاندازد.
خوشحال بودم که آنجا خانهی ماست. احساس استقلال میکردم. بیرون فضای سبز بزرگی داشت، مینشستیم با دانشجوهای دیگر چای میخوردیم، حرف میزدیم. گوشهای هم منقل کباب داشت، چند بار کباب درست کردیم.
بعدترها که دو تا فوم سیاه خریدیم، فومها را انداختم کف اتاق، فکر میکردم خیلی عالی شده. میتوانم کف اتاق حتا بنشینم! توی همان خانه، همیشه کتابهای کوانتوم را کف اتاق و روی میز پخش میکردم، برای امتحان میخواندم.
تابستان که تمام شد، از آنجا کوچ کردیم، باز به خانهی اقوام... تا سال بعد