|
یک ماه بعدش در اتاق من و همسایه مجار را زد: بیایید کارتان دارم. تو آشپزخانه ایستاد: حق اشتراک تلفن ماهی ۳۰ یورو شده، من اشتباه کردم، کاغذش را هم نشان داد. بهش گفتم، دلیلش اینه که قرارداد ۳۰یورویی بستی.
- یعنی چی؟ من قرارداد بستم، قرارداد معمولی.
- اما ماهی ۳۰ یورو میدهی، که تو آلمان به همهجا مجانی تلفن کنی. من تو آلمان به کسی تلفن نمیکنم، اگر هم بکنم خیلی کمتر از ماهی ۵ یورو میشود. اگر تو هم بیشتر به لهستان تلفن میکنی، این قرارداد به ضررست.
- نمیفهمم. یعنی چی. من ۶۰ یورو دادم این تلفن را گرفتم. حالا هم ۳۰ یورو حق اشتراکه. یعنی نمیخواهید ۵ یورو بدهید؟
دوباره عصبی شد. گفتم: این ماه که تمام شد، نفری ده یورو میدهیم. برای ماه آینده قرارداد را عوض کن. از قیافهش معلوم بود نمیفهمد. قرمز شده بود. اشکش داشت درآمده بود. شروع کرد به داد زدن: این خیلی به ضررمه. من کلی پول باید بدهم.
دوباره بهش گفتم، حرف آیندهست، برای این ماه من که ده یورو میدهم، از دختر مجار پرسیدم توچی؟ او هم قبول کرد.
برایش همهی حسابهای تلفن را روی کاغذ نوشتم، گذاشتم تو آشپزخانه. یک هفته بعد در اتاق را زد، آره حق با تو بود. یکی از آشناهام برام توضیح داد. قرار داد را عوض کردم، از ماه دیگر.
۰۰۰
یکی دو ماه قبل از رفتن ما از آن خانه، دختری از استانبول همخانهی ما شد، دختر مجاری هم رفت. دختر استانبولی همیشه با دوستانش بیرون بود. از من میپرسید چرا جوانا اینطوریست. میگفتم نمیدانم، انگار تجربههای بد داشته.
یکی از همان روزهای آخر ما در آن خانه، دختر استانبولی به من گفت: این روزها خیلی خوشحالی.
تعجب کردم از حرفش: خوشحال؟
برقی هست توی نگاهت، انگار از قفس بخواهی آزاد شوی.
راست میگفت. نمیخواستم قبول کنم، اما انگار از کابوسی بیرون بیایم.