تبليغاتX
یک فنجان چای داغ - جوانا، اولین همسایه ۲

آشپزخانه یک ظرفشویی داشت، آن هم اغلب پر ظرف‌های نشسته‌ی و آشغال خوراکی‌های جو انا بود. برای ما که سه تا لیوان داشتیم و سه تا بشقاب، سخت بود. باید مرتب ظرف‌ها را می‌شستم که بشود دوباره استفاده‌ کرد. از سیفون نکشیدن‌ش هم کلافه شده بودم. روی کاغذی نوشتم: یادمان نرود ظرف‌هامان را بشوییم. یا اگر نمی‌شوییم، تو ظرفشویی نگذاریم که بقیه بتوانند ظرف بشویند. چسباندم تو اشپزخانه. یکی دو ساعت بعد که آمد خانه، در اتاقم را زد: بیا. رفت تو آشپزخانه: این چیه؟ نوشته و آدمک مرا خط‌خطی کرده بود. کنارش یک صورت اخمو کشیده بود. پیش از آنکه حرفی بزنم، با عصبانیت داد زد: من کار می‌کنم، درس می‌خوانم. ممکنه وقت نکنم. کسی حق نداره به من چیزی بگه. من کار می‌کنم، می‌فهمی. با عصبانیت کاغذ را از دیوار کند و پاره کرد. مچاله کرد، انداخت زمین. همین‌طور داد می‌زد، من زحمت می‌کشم. کلافه شدم، گفتم: مگر بقیه چی کار می‌کنند؟ ما هم درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم. باز همان‌طور داد می‌زد: من همه‌ش کار می‌کنم، زحمت... گفتم: خیلی خوب. من منظوری نداشتم. ببخشید. و رفتم تو اتاق.

دخترک مجار می‌گفت: جوانا تجربه‌های‌ش بدی داشته. همسایه‌های خوبی نداشته.

۰۰۰

اولین باری که جوانا با دیدن‌م لبخند زد، چند ماهی از ورود به آن خانه گذشته بود. تو خیابان آگهی پخش می‌کردم. آمد جلو، سلام کرد، حالم را پرسید. سه ساعت قبل‌ تو خانه جواب صبح به خیر هم نمی‌داد. از دیدنم انگار خیلی خوشحال شد. هتلی را آن طرف خیابان نشان داد، گفت آنجا کار می‌کند، تو رستوران.

آخر هفته، وقتی قابلمه را از روی اجاق گاز برمی‌داشتم، از احوالاتم پرسید. اینکه تو برلین چی کار می‌کنم. گفتم به‌ش. اما حوصله نداشتم بایستم تو آشپزخانه با او و همسایه دیگر گپ بزنم. دیواری بین من و او کشیده شده بود، که به این راحتی از بین نمی‌رفت.

اواخر وقتی خانه بودم، دستشویی رفتنا در اتاق‌ش را قفل نمی‌کرد. گاهی جواب سلام می‌داد. برای‌م مهم نبود. همان بود که بود، آدمی که من نمی‌فهمم‌ش، او هم مرا نمی‌فهمد.

+  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:18  به قلم نرگس  |