|
میگویم: برای من حتا ظرفش هم مهمست. شکل و فرم همهچیز مربوط به غذا، بو، رنگ، نور...
دستش را میگذارد رو شکمش: تو شکمم همش قاطی میشه. من اصلا نمیبینم این چیزها را.
میخواهم بگویم، از نیمِ لذتِ غذا محرم میکنی خودت را، نمیگویم. میگویم: با دهن پُر حرف نزن!
با همان دهان پُرِ سالامی و نان و کاهوی جویدهی درهم میگوید: خیال کردم ایرانیها خوششان میآید اگر کسی با دهنپر حرف بزند.
- نه، خیلی زشتست.
- این گفته ایرانیها با دهن پُر حرف میزنند.
- نه، اگر هم کسی بزند، میگویند بیکلاسست. تربیت درستی ندارد.
- پس این بیتربیته. خانوادهشم بیکلاسه.
درخت کنارمان را نگاه میکنم: نه لزوما. گاهی آدمها برخلاف هنجارها کاری میکنند که ربطی به خانواده نداره.
گاز میزند سالامی را، میگوید: مثلا اینجا بده اگر هورت بکشی وقتی سوپ یا چای میخوری، تو چین اما خوبه. چون یعنی از غذای صاحبخانه خوشت آمده.
- هر جایی هنجارهای خودش را دارد. شاید برای خلاف هنجار رفتار کردن باید دید درسته یا نه.
- از کجا معلوم با دهن پُر حرف زدن بده؟
- تو دهن پُر، مخلوطی از چیزهای دَرهمِ لهیدهی جویده داری، حال آدم را بههم میزند.
باز دهان پُرش را باز میکند... این گفته...

flickr.com Uploaded on May 26, 2007 by l.barton
همهی شرابهایی که به جامم میریزد را نوشیدن میخواهم. جرعه جرعه، تا دُرد ته جام. بریزد، تهی نگذارد لحظهای را... نوشیدن را یار باش...میطلبد...
چه بد خمارآلودگیست این لرز خالی بودن... این دربهدری پی چیزی در هر جامی... خالی نماند جامتان.
- مرتیکهی گدا... خیال میکنه هدیه خدا به زنهاست.
- چی؟
- ببین چه جوری راه میره.
- هه هه... تا حالا اینجوری ندیده بودم.
- اینا همینند. نه اینکه آلمانیا بهتر باشند. دوستم مربی مدرسهست. همیشه میگه فکر نمیکنم یکی از شاگردای من اصلا دانشگاه بروذ.
- عجب.
- میدونی این بچهها تو خانه چیزی نمیگیرند. بهش گفتم باشه چینیها میآیند، دکتر، مهندس و دانشمندمون میشوند...
خندم میگیرد.
- یکی از همین هدیهها، بچهش هم از همه خنگتره. به دوستم گفته اگر بچهی من درسش خوب نیست، تقصیر توه. به دوستم گفتم خیالت نباشه. با من.
- آها!
- آخر هفته رفتم کنار ماشینش با فاصلهی یک سانتی. گفتم ببین من ۶۰ رد کردم. اینکارهام. دفعهی دیگر، حرفی به عزیز من زدی، یک لحظهست، سر چهار راه، تق.
- چی کار کرد؟
- دوستم گفته: همچی مودب شده، مهربان شده.

منبع: http://www.flickr.com/photos/vandaspictures, Vanda
گلِ میخکه تو گلدانِ شیشهایِ کنارش. گوشهی اتاق، پشت در، نشسته رو تشک سپید، لحاف سپید رو پاهاش. شال سپید روی سرش. از همان شالها که همیشه سپید، یا سیاه با زریهای برقی. نوزادی تو بغلش. من خیال میکنم، چرا این همه میدرخشد.
۰۰۰
آنجا خانهای بود خیلی دور. جایی تو افسریه تهران شاید... با آن شال سپیدش، یا سیاه با زریهای برقی، که وقتی لبخند بزند گوشهی چشمهایش چین بیفتد، سرش را کج کند، گوشوارههای طلاییش تکان بخورند، دستهایش را به هم بمالد...
دلم نمیخواهد باور کنم حرفهایتان را. نمیکنم هم... گلویم درد میکند. چیزی قلمبه، گیر کرده انگار. هرچی چای میخورم پایین نمیرود... آمدم، میرویم دیدنش، باشد؟

پیرزنی خیره به عکس رُزِ چسبیده به سهپایه تابلو، قلممو را تو هوا نگهداشته، دور از پیراهن شومیز سفیدش. آن دیگری با پیراهن سبز یشمی، با رنگموی خرمایی، آرایش زرشکی میایستد بالای سرش، قلم مو را میگیرد، میکشد رو رنگ صورتی میگوید: این گوشهی رُز را صورتی کنید. پیرهنسفید سرش را میگرداند، گوشوارههای طلاییش تکان میخورند، لبخند میزند.
دور فروشگاه میگردم، رنگ پارچه را پیدا کنم.
پیرهن سبز کنار میز میایستد: خانمها، سَرِ گل که تمامشد، باید ساقهاش را اول با سبز تیره کشید. هر ده پیرزن روی پالتهاشان فقط رنگ صورتی، سفید، سبز تیره و روشن دارند.
از تو مقواها، سبزی را پیدا میکنم که روی پالتشان نباشد.
یکی از پیرزنها، با تیشرت سورمهای، تابلوش را میگذارد تو کیف چوبی گندهاش. به پیرهن سبز میگوید: از هفتهی دیگر میروم پیش نوهام.
- بالاخره که باز برمیگردید.
- آمدهبودم فقط بدانم چهطوریست. حالا ببینم.
مقوا و رنگها را میگذارم جلوی صندوقدار.
گاهی زندگی اندازهی شوقی میشود برای فنجان قهوهی پرشیر دم صبح. این روزها زندگی میان تکهتکههایی که هی میچسبانم، میان سوالهای سادهی پیچیدهی بیجواب، میان اتفاقهایی که جواب میشوند... طعمِ فنجانِ دمِ صبح، زندگی میشود...
۰۰۰
حوصله میخواهد و وقت، یاد گرفتن! زندگی کردن هم!
۰۰۰
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

نوشتن امنیت میخواهد. امن معنیش عمیقتر از آن چیزیست که خیال میکنیم.
۰۰۰
میگویم من هم بهت از صمیم قلب تبریک میگویم. میخواهد بزند روی شانهام، دستش نمیرسد. عبور میکنم.
۰۰۰
زندگی گاهی پیتزای داغی میشود، گوشهی تاریک پیتزافروشی خیابان پایینی ببلعیمش... گاهی که دیگران سیگارشان را پک میزنند تو پیتزاشان، زیر آفتابِ جلوی در.
۰۰۰
حتا حوصلهی خندیدن را ندارم به حماقتهایی که میبینم. چشمهایم را میبندم، از همه چیز به خنده میآیم .

خالکوبی روی پای یکی
لباسهای چسبان سیاه و قرمزش را نشان میدهد: فقط تو امروز شیک نکردی، من هم شیکم.
میگویم: قبای دوچرخهسواری؟
- آره از مرکز شهر تا اینجا تو این گرما پازدم. امروز جلسه کارکنان کتابخانه بودم.
بازویش را نشان میدهد: به نظرت چی خالکوبی کنم؟
- هه؟
- تو ایرانم کسی خالکوبی میکنه؟ مثل اینجا؟
- خانمها میکنند، برای آرایش دایم. بعضیهام برای اینکه بگویند مدرناند ازین فرمهای، مثل همینجا... بعضی... به هر حال که من بدم میآید.
- من اگر خالکوبی کنم اصلا دیدهنمیشه. رنگ پوستم میشه.
- به هر حال، خوشم نمیآد.
- به خصوص اگر طرف چاق باشه.
- چرا؟ آدمای چاق دستکم کمتر دردشان میآید.
- اَه... یک تیکه چربی، روشم خال کوبی... اِه...نگاه کن! دختری را که رد میشود نشان میدهد.
- برای من فرقی نداره. خوشم نمیآد.