تبليغاتX
mowj.ir یک فنجان چای داغ

تو کتاب تاریخ‌مان نوشته بود: نادرشاه در اواخر عمر بیمار شد و تغییر اخلاق داد. بر اثر بدگمانی پسرش رضاقلی میرزا را کور کرد. از کار خود پشیمان شد و بعضی از اطرافیان‌ش را که مقصر می‌دانست کشت.

اولین بار که خواندم نادرشاه پسرش را کور کرد، گیج شدم، نفهمیدم. تا مدت‌ها فکر می‌کردم، آخر چرا؟ یعنی چی که بیمار شد؟ چه طوری کور کرد؟

۰۰۰

چند خط بعدتر نوشته بود تو کتاب‌مان، اطرافیان و سرداران نادر، شبانه به چادرش حمله کردند و به قتل رساندندش، از ترس جان خودشان یا...

با خودم فکر می‌کردم، چی شد که وقتی می‌خواست پسرش را کور کند، کسی شبانه نکشتش؟ چشمان کسی را از جا در آوری، آن هم برای بدگمانی؟ آرزو می‌کردم، کاش آن موقع زنده‌بودم، جلوی نادر را بگیرم.

۰۰۰

هر دو سه سال یک‌بار در کتاب تاریخ‌مان نادرشاه پسرش را کور می‌کرد. دیگر نمی‌پرسیدم، چرا. عادت کرده بودم، به اخلاق نادر و آن دیگران.

+  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:13  به قلم نرگس  | 

black-rose.jpg black rose image by clouds_lover16
منبع media.photobucket.com
by clouds_lover16
+  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:10  به قلم نرگس  | 

تو یک خانواده‌ی مذهبی بزرگ شدم. همه‌ی ارادت و تحسین من به اسلام، از مذهب پدر و مادرم است. تمام سال‌هایی که مدرسه رفتم یا دانشگاه، مذهبِ بیرون از خانه، بویِ تعفن می‌داد اغلب. آدم‌هایی که حدیث نقل می‌کردند و هی از فاطمه و حسن و حسین می‌گفتند به نظرم شارلاتان می‌آمدند. توی کتاب‌های مدرسه، دین با نگرشِ خاصی تدریس می‌شد، این را وقتی فهمیدم که کتاب‌های دیگر را خواندم و با پدرم بحث ‌کردم. کتابِ تاریخ‌مان، تاریخ را تحریف کرده‌بود. معلم تاریخ هم هر سال مثل یک احمق تکرارش می‌کرد. از نظر آموزش و پرورش ما گاو بودیم، همین‌طور از نظر آموزش عالی.

تو مدرسه مجبورمان می‌کردند، ماه رمضان هر روز با زبانِ روزه، تو راهروی ورودی، روی یک موکت نازک قهوه‌ای، میان بوی گند جوراب‌ها و کتونی‌ها، کف سالن سرد مدرسه بنشینیم و دو ساعت قرآن بخوانیم، همراه صدایی که از بلندگو پخش می‌شد. وای‌به‌حال کسی که نمی‌خواند، اول با تحقیر و توهین، جلوی سیصد نفر دیگر جدای‌ش می‌کردند، چند روزی اخراج موقت... با این همه من و یکی دو نفر دیگر همیشه حافظ با خودمان می‌بردیم، طوری که آن مدیر و چهار ناظم نبینندمان، می‌نشستیم میان جمعیت. معجزه است که من امروز قرآن را هنوز گاهی می‌خوانم و از خواندن‌ش لذت می‌برم.

 اگر کسی در خیابان بدون چادر دیده‌می‌شد، چند روز از مدرسه اخراج می‌شد، چند تا ضمانت و غلط کردم باید امضا می‌کرد تا برگردد. تو مدرسه هم انگشت‌نما بود.

مدیر مدرسه، برای هر شهادتی مداح دعوت می‌کرد. الکی دستش را می‌گرفت جلوی صورت‌ش زار می‌زد. بقل‌دست‌ش که می‌نشستی می‌دیدی، ادا در می‌آورد. برای تولدها هم، مداح. باید دو انگشتی دست می‌زدی، که یک مرد چاقالوی ریشو، با آن صدای نکره‌اش برای ما آواز بخواند. و این‌ها همه ثواب داشت! من از همان موقع از همه‌ی کارهای ثواب‌دار بیزار شدم.

دانشگاه هم همین بود... معاون دانشکده به اندازه‌ی دانش‌آموز دبستان سواد فیزیک نداشت، می‌گفت مدرک فوق‌لیسانس فیزیک از انگلستان دارد، جان خودش! سر کلاس کاربرد کامپیوتر در فیزیک، به جای کار روی چندتا زبان برنامه‌نویسی، نیم ساعت اول یک دو تا وصیتنامه شهید می‌خواند. بعد هم چگونه کارکردن با ایمیل، چگونه باز کردن وبلاگ... نیم ساعت هم گیر می‌داد به یکی دوتا از بچه‌ها که: آقا فاصله‌تان را با نامحرم حفظ کنید. آقای ... گفتم این طرف بنشینید.

با خودم فکر می‌کنم، این احمدی‌نژاد از وقتی به‌دنیا آمدیم، به ما حکومت می‌کند...

+  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:3  به قلم نرگس  | 

چرا بی‌بی‌سی با رندی هر توجیهی برای انتخاب احمدی‌نژاد را چند بار تکرار می‌کند؟

چرا بی‌بی‌سی و بسیاری رسانه‌های خارجی از ریاست ‌جمهوری ‌احمدی‌نژاد برای چهار سال آینده استقبال می‌کنند؟

چرا به استقبال ویرانی ایران می‌روند؟

+  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:32  به قلم نرگس  | 

منبع conservationreport.com

+  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:3  به قلم نرگس  | 

 

منبع nordagenda.ch

+  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:31  به قلم نرگس  | 

عکس: http://www.radiozamaneh.com

کافه پیانو به نوشیدن فنجانی قهوه‌ی ترک با کمی شکر می‌ماند، در عصر یک روز معمولی پشت میز کافه‌ای با نور ملایم، ساده و روان. ذهن را درگیر نمی‌کند و همین خواننده را به راحتی همراه نویسنده می‌کند. به او اجازه می‌دهد، بی‌اینکه آرامشش به هم خورد، از همراهی‌ش لذت ببرد.

نویسنده در روایت هیچ گره‌ی کلافه‌کننده‌ای نمی‌آفریند، هنجارهای کلیشه‌ای جامعه را در قالبی مدرن تصویر می‌کند. در فضای مدرنِ یک کافه، با واژه‌ها و اتفاقات مدرن و نام‌های دلنشین، کهنه‌ترین باورها بازخوانی می‌شوند. زن  کافه پیانو، موجودی‌ست برای تماشاخانه‌ی مرد:

زنی که درس می‌خواند، برای‌ش تحصیل آن‌قدر مهم‌ست که خانواده را مدتی تنها بگذارد، در ناخن‌های‌‌ش تصویر می‌شود و در موهای‌ش و در... و در نگرانی آن که مردش از دستش نرود!

 زنی که در پی بازی مردست، با پرفورمانس، وارد داستان می‌شود... گوشواره ست و پا و ...

دختر صاحب کافه، بیشتر ظرف‌هایی‌ست که می‌شوید، پیش‌بندش و سوال‌هایی کودکانه...

کافه پیانو، سنتی‌ترین و متحجرترین نگاه به زن را زیر روایتی ساده و مدرن پنهان می‌کند. در این کتاب، زن آن قدر راحت تحقیر می‌شود، که کسی نفهمد. و در تاریکی باور کند، زن همین است، ناخن‌های‌ش، گوشواره‌های‌ش و اندام فریبنده‌اش برای لذت جامعه‌ی مردسالار!

+  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 17:3  به قلم نرگس  | 

خانه‌ی یکی از اقوام زمستان‌ها خالی بود، می‌رفتیم آن‌جا. تابستان سال بعد باز باید جایی اجاره می‌کردیم.

آپارتمان کوچکی پیدا کردم در یک خوابگاه دانشجویی. ورودی‌اش آشپزخانه بود و دری به دستشویی و حمام. یک اتاق کوچک، پنجره‌ای به بیرون.

برای یکی از نقاشی‌های من، قابی خریده بودیم، زده‌بودیم به دیوار سفید خانه. یکی از بستگان، چراغ مطالعه‌اش را امانت داده‌بود به ما. آویزان کرده بودیم‌ش از سقف. دو تا قفسه آهنی، یک کمد پلاستیکی از یکی از آشنایان گرفته‌بودیم، سرهم کرده‌بودیم و اسباب‌مان را چیده‌بودیم توش. میزی هم به دست‌مان رسیده‌بود از آشنایان. یک کمد نیمه هم جایی تو ساختمان پیدا کرده‌بودیم، برای کفش‌ها. روی‌ش هم می‌نشستیم، نیمکت‌مان بود. دو تا صندلی هم داده‌بودند به‌مان. از یکی از تی‌شرت‌های کهنه‌ام برای‌شان روکش درست کرده‌بودم، قرمز گوجه‌‌ای. رختخواب‌مان را پیچیده بودیم جایی گوشه‌ی اتاق، روی‌ش پارچه‌ی آبی پر از سیب. سیب‌های زرد، سبز، قرمز. روتختی من بود، وقتی ایران بودم. مرا همیشه یاد سلیقه‌ی خوب مامان‌م می‌اندازد.

خوشحال بودم که آن‌جا خانه‌ی ماست. احساس استقلال می‌کردم. بیرون فضای سبز بزرگی داشت، می‌نشستیم با دانشجوهای دیگر چای می‌خوردیم، حرف می‌زدیم. گوشه‌ای هم منقل کباب داشت، چند بار کباب درست کردیم.

بعدترها که دو تا فوم سیاه خریدیم، فوم‌ها را انداختم کف اتاق، فکر می‌کردم خیلی عالی شده. می‌توانم کف اتاق حتا بنشینم! توی همان خانه، همیشه کتاب‌های کوانتوم را کف اتاق و روی میز پخش می‌کردم، برای امتحان می‌خواندم.

تابستان که تمام شد، از آنجا کوچ کردیم، باز به خانه‌ی اقوام... تا سال بعد

+  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 10:57  به قلم نرگس  | 

همان هفته‌ی اول که رسیدم، در اتاق‌م را زد، گفت می‌خواهد تلفن برای خانه بگیرد. ماهی ۱۵ یورو، حق اشتراک تلفن است. نفری ۵ یورو، قرار بود به ما از بیرون تلفن کنند و تلفن مال او باشد. از پیشنهادش خیلی استقبال کردم. برای تلفن، واقعا مصیبت داشتیم. باید آخر هفته‌ها خانه‌ی یکی از آشنایان می‌رفتیم، تا به ما از ایران تلفن کنند. تلفن را وصل کردند، یک گوشی همراه جدید هم به جوانا دادند.

یک ماه بعدش در اتاق من  و همسایه مجار را زد: بیایید کارتان دارم. تو آشپزخانه ایستاد: حق اشتراک تلفن ماهی ۳۰ یورو شده، من اشتباه کردم، کاغذش را هم نشان داد. به‌ش گفتم، دلیلش اینه که قرارداد ۳۰یورویی بستی.

- یعنی چی؟ من قرارداد بستم، قرارداد معمولی.

- اما ماهی ۳۰ یورو می‌دهی، که تو آلمان به همه‌جا مجانی تلفن کنی. من تو آلمان به کسی تلفن نمی‌کنم، اگر هم بکنم خیلی کمتر از ماهی ۵ یورو می‌شود. اگر تو هم بیشتر به لهستان تلفن می‌کنی، این قرارداد به ضررست.

- نمی‌فهمم. یعنی چی. من ۶۰ یورو دادم این تلفن را گرفتم. حالا هم ۳۰ یورو حق اشتراکه. یعنی نمی‌خواهید ۵ یورو بدهید؟

دوباره عصبی شد. گفتم: این ماه که تمام شد، نفری ده یورو می‌دهیم. برای ماه آینده قرارداد را عوض کن. از قیافه‌ش معلوم بود نمی‌فهمد. قرمز شده بود. اشکش داشت در‌آمده بود. شروع کرد به داد زدن: این خیلی به ضررمه. من کلی پول باید بدهم.

دوباره به‌ش گفتم، حرف آینده‌ست، برای این ماه من که ده یورو می‌دهم، از دختر مجار پرسیدم توچی؟ او هم قبول کرد.

برای‌ش همه‌ی حساب‌های تلفن را روی کاغذ نوشتم، گذاشتم تو آشپزخانه. یک هفته بعد در اتاق را زد، آره حق با تو بود. یکی از آشناهام برام توضیح داد. قرار داد را عوض کردم، از ماه دیگر.

۰۰۰

یکی دو ماه قبل از رفتن ما از آن خانه، دختری از استانبول همخانه‌ی ما شد، دختر مجاری هم رفت. دختر استانبولی همیشه با دوستان‌ش بیرون بود. از من می‌پرسید چرا جوانا این‌طوریست. می‌گفتم نمی‌دانم، انگار تجربه‌های بد داشته.

یکی از همان روزهای آخر ما در آن خانه، دختر استانبولی به من گفت: این روزها خیلی خوشحالی.

تعجب کردم از حرف‌ش: خوشحال؟

برقی هست توی نگاه‌ت، انگار از قفس بخواهی آزاد شوی.

راست می‌گفت. نمی‌خواستم قبول کنم، اما انگار از کابوسی بیرون بیایم.

+  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:17  به قلم نرگس  | 

آشپزخانه یک ظرفشویی داشت، آن هم اغلب پر ظرف‌های نشسته‌ی و آشغال خوراکی‌های جو انا بود. برای ما که سه تا لیوان داشتیم و سه تا بشقاب، سخت بود. باید مرتب ظرف‌ها را می‌شستم که بشود دوباره استفاده‌ کرد. از سیفون نکشیدن‌ش هم کلافه شده بودم. روی کاغذی نوشتم: یادمان نرود ظرف‌هامان را بشوییم. یا اگر نمی‌شوییم، تو ظرفشویی نگذاریم که بقیه بتوانند ظرف بشویند. چسباندم تو اشپزخانه. یکی دو ساعت بعد که آمد خانه، در اتاقم را زد: بیا. رفت تو آشپزخانه: این چیه؟ نوشته و آدمک مرا خط‌خطی کرده بود. کنارش یک صورت اخمو کشیده بود. پیش از آنکه حرفی بزنم، با عصبانیت داد زد: من کار می‌کنم، درس می‌خوانم. ممکنه وقت نکنم. کسی حق نداره به من چیزی بگه. من کار می‌کنم، می‌فهمی. با عصبانیت کاغذ را از دیوار کند و پاره کرد. مچاله کرد، انداخت زمین. همین‌طور داد می‌زد، من زحمت می‌کشم. کلافه شدم، گفتم: مگر بقیه چی کار می‌کنند؟ ما هم درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم. باز همان‌طور داد می‌زد: من همه‌ش کار می‌کنم، زحمت... گفتم: خیلی خوب. من منظوری نداشتم. ببخشید. و رفتم تو اتاق.

دخترک مجار می‌گفت: جوانا تجربه‌های‌ش بدی داشته. همسایه‌های خوبی نداشته.

۰۰۰

اولین باری که جوانا با دیدن‌م لبخند زد، چند ماهی از ورود به آن خانه گذشته بود. تو خیابان آگهی پخش می‌کردم. آمد جلو، سلام کرد، حالم را پرسید. سه ساعت قبل‌ تو خانه جواب صبح به خیر هم نمی‌داد. از دیدنم انگار خیلی خوشحال شد. هتلی را آن طرف خیابان نشان داد، گفت آنجا کار می‌کند، تو رستوران.

آخر هفته، وقتی قابلمه را از روی اجاق گاز برمی‌داشتم، از احوالاتم پرسید. اینکه تو برلین چی کار می‌کنم. گفتم به‌ش. اما حوصله نداشتم بایستم تو آشپزخانه با او و همسایه دیگر گپ بزنم. دیواری بین من و او کشیده شده بود، که به این راحتی از بین نمی‌رفت.

اواخر وقتی خانه بودم، دستشویی رفتنا در اتاق‌ش را قفل نمی‌کرد. گاهی جواب سلام می‌داد. برای‌م مهم نبود. همان بود که بود، آدمی که من نمی‌فهمم‌ش، او هم مرا نمی‌فهمد.

+  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:18  به قلم نرگس  |